شما را که شعرید به خانه جدیم میبرم
ادامه این خانه ،سرای دیگریست به نام دلتای شعر
از چشمهای چه کسی آمده است
این گونه نصفه نیمه روزهای من،
پیشانی ام راه عبور هفت تا
شاید،بانو
این عادت بریدهء من است
که پیله کنم به گیسوان تو
و این درخت.
مرد شوم
شاخ و شانمه بکشم
برای تو ،
هم این درخت
که از دست تو
آب خورده است
(رضوان)
وقتی عبور میکنی
سعی میکنم
بارها مرور هر چه یاد است
بگذرد از بی خیال......
فعلا
اصلا
یک نخ سیگار
حرمت جای خالی ات را پر نمی کند
(رضوان)
من سقط شده ام
به جرعه ای به نوش نام تو
تا چند پله بالا بیاورد
کسی که عکس مرا به یادگار برده بود
من سقط شده ام
به لکه خون
از دلم
و خیابانی که هر چه می روم
رگهای بریده ام
خط عبور تو
سرخ می شود
به جرعه ای،که نوش نام توست
سر می کشم
تمام دیوارها
سر میزنم
هرچه خاطرت که مانده
در رگان بریده
در جاده.
(رضوان)
فدای همه
***
می زند به دیوار
ساعتی که مچم را گرفته بود
بی قرار این همه قرار
نبض می گیرد و
می اندازد به آب
دلم در آب آویزان است.
گفتی مسیر؟!!
یادم نبود
کفشهای زندگی انتهای جاده جفت میشوند
بی سر پناه
و دختران جاری
کلمه - کلمه
نبض را از آدم می گیرند
ضربانم را
این ساعت لعنتی دیر گرفته است
نوارم
پر از خالی آوازهای تو .
(رضوان)
لحظه های گم شده در تو
مچاله اگر شوم
کنار درخت توت ،
زانوانم پدرم
و مادرم ،
عکس روزهای نرفته ام را
می گیرد و
نگیرد بهانه ی خواهر چند ساله ام،
چیزی از آب در نمی آید.
سوت می کشم
سرم را
تمام ریلهایی که می آیند
سپرم را جلو
سرم را
به عقب که بر می گردانم
تا آدم
پیاده رفته ام.
(رضوان)
سوء تفاهم ساده ایست
که دور بزند تنه ی این درخت
بمکد پستان درختی
که سالها پیش خشکیده است
شاخه - شاخه اگر شوم
نمازم را
یک انگشتی
بلند می خوانم
پاره شب ها
متلاشی لالائی
به خواب رفتن کودکی ام و
دل خوش حقی
که سالها کف دستم نهاده اند
این جا را ،
لطفا امضاء کنید
آن جا را
همه جا را لطفا امضاء کنید
من صدایم را
به فریاد اسارت یک کبوتر
فروخته ام .
(رضوان)
بوی گلی
آستینم را تا می زند
وقتی
به خیال تو
آرزو می کنم
بغل گشوده
با آن چشمهای مدادی ات
هر چه ایستاده بودم
خط میکشی
روی خستگی ام
برای انگشتان لاغرت
قرار بود
حلقه ای بیاورمُ
خودم را
حلقه آویز اتفاقهای ساده ات کنم
ای کاش
گریبانم را
پیش رویت دریده بودم
دستهای خالی ام
پیچیده بودم
گِرد
گردن لاغرت
وقتی به خیالم
غنچه ی لبانت را می بویم
شکستگی این سلام
بستگی به آن پرنده ای ست
که سنگ را
یک روز دنگ زدی و
دل زدی به این پنجره
حالا
بیا و ببین
بدون هیچ آئینه ای
چگونه
این اتاق را
به فردا ببرم
(رضوان)
اصلا شباهتی ندارد
پرستو ها
اگر صدای مرا
به کوچ گلبرگهای گونه ات بیاورند
و یک گل رز
به من
با دهان تو
سلام بفرستد –
بو بگیرد
سرخ
ساقه ی گردنم
از خنجری که افتاده گوشه ی نگاهت
وقتی
به آرامی
شاید
گلوی خوابم را
ببوسی .
(رضوان)
